۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

دانشنامه سیاسی

از این هفته،هر هفته یه پست ثابت به اسم دانشنامه ی سیاسی با اقتباس از چند مرجع معتبر به پستا اضافه می شه که سعی بر اینه که هر بار یک یا چند اصطلاح سیاسی رو معرفی و تشریح کنم که اولین دانشنامه که در زیر اومده به تعاریفی آشنا اختصاص داره:
آزادی: FREEDOM
حالتی که در آن اراده ی شخص برای رسیدن به مقصود خویش به مانعی برخورد نکند که معنایی مطلق است در حالیکه آزادی به معنای مطلق برای هیچ موجودی وجود نداردو برای انسان همواره بخشی از آن( آزاد از چه و آزاد برای چه ) مطرح است.آزادی همواره زمانی نمود پیدا می کند که چیزی یا نظری بزور تحمیل شودیا برای شخص مطلوب نباشد.درعین حالیکه هر گونه فشار و اجبار بد نیست ، همچنانکه از میان رفتن قانون آزاذی نیست بلکه آشوب است.
بحث آزادیهای اجتماعی و سیاسی بطور کلی توسط اندیشه ی اروپایی مطرح شد.پیش از آن در مباحث فلسفی و در بحث ادیان،همواره بحث« جبرواختیار» به عنوان رویاروئی انسان با خدا مطرح بوده اما اندیشه ی جدید اروپایی به جای این نسبت ، رویاروئی انسان با انسان و آزادی فرد در برابر جمع را مطرح کرد که تقابل فرد با دولت از مهمترین مظاهر آن است.و اما تعاریف آزادی:
تعاریف بسیاری در مورد آزاذی مطرح شده است، هواداران رژیمهای توتالیترکه با مفاهیم جاری آزادی در دموکراسیها مخالفند بیشتر به این تعریف از آزادی می پردازند و مدعی آنند که برای آزادی بعدی بیش از بعد سیاسی قائلند. از طرفی متفکرانی مانند هابز اینطور می گویند:« انسان آزاد کسیست که چون بخواهدکارهایی را انجام دهد که در نوان و استعداد او هست ، با مانعی روبرو نشود ».اپیکتتوس می گوید:« هیچ انسان بدکار آزاد نیست »و کارل لایلآزادی حقیقی انسان یافتن راه درست و گام زدن در آن راه است ». میلتون ،شاعر انگلیسی می نویسد:« چون فریائ آزادی بر می دارند مرادشان خودسریست.زیرا کسی که خواهان آزادیست باید نیک و خردمند باشد.».
اما در آثار هگل و گرین آزادی مفهومی پیچیده تر دارد.گرین می گوید:« آزادی اخلاقی آنست که خرد راهبر اراده باشد».هگل فراتر از او میرود و بر آنست که معیار نیکی و خردرا _که در نظر داشتن آن عین آزادیست_در « دولت » باید جست، زیرا« دولت به خودی خود و از راه خود همانا تمامیت اخلاقی و تحقق آزادی است».(فلسفه ی حق). بر این مبنا استدلال کرده اند که از آنجا که فرد حقیقت ذات خود را در خدمت دولت می یابد ، اگر سرپیچی کندمی توان اورا واداشت که « آزاد بماند».این استدلال بعدها مبنای فلسفه ی دولت در رژیمهای فاشیست و نازیست شد.
به طور کلی در روزگار جدید ، آزادی سیاسی، رکن دموکراسی شناخته شده و پایمال کردن آزادیهای سیاسی ،که در قوانین اساسی آشکارا به مردم داده شده، پایمال کردن اصل حاکمیت مردم و جنایت علیه حاکمیت قانون به شمار می آید .اما آزادیهای تعریف شده ی قانونی همواره حد آزادی هر فرد را همانا حدود آزادی ذیگران می داند.بنابراین ،آزادی با آنکه کلمه ایست که بسیار با هیجان بر زبان می آید، به خودی خود پسندیده نیست، بلکه همواره باید در نظر داشت که آزادی از چه و برای چه خواسته می شود.

دیکتاتوری و دیکتاتور: DICTATORSHIP AND DICTATOR در اصل مقامی بوده که در روم باستان در مواقع بحرانی به کسی داده می شده است.در این گونه مواقع این فرد اختیار کامل حکومت و ارتش رو به مدت معمولا 6 ماه در اختیار داشت.پس دیکتاتوری رومی نوعی قدرت قانونی بوده ولی از آخرای دوره ی جمهوری سرذارانی که قدرت حکومت را از راههای غیر قانونی دردست گرفتند این عنوان رو به خودشون دادن و دیکتاتوری شکل غیر قانونی پیدا کرد.سولا و یولیوس قیصر، محدودیتهای دیکتاتوری را برداشتند و خودسرانه حکومت کردند.از آن پس دیکتاتوری عنوان کسی شد که بدون داشتن مقام پادشاهی ،با اقتدار کامل و بدون محدودیت قانونی ،بر دولت فرمانروائی میکرد. دیکتاتوری نوعی قدرتمداری است که چند از این ویژگهارا داشته باشد:
1: در کار نبودن هیچ قانون و سنتی که کارکردفرمانروا(یا فرمانروایان) را محدود می کند و یا آنکه فرمانروا با قدرت نا محدود آنها را زیر پا گذاشته باشد؛
2: به دست آوردن قدرت با شکستن قانونهای پیشین ؛
3: نبودن قاعده و قانونی برای جانشینی ؛
4: به کار بردن قدرت در جهت منافع گروه اندک ؛
5: فرمانبری مردم از قدرت دولت تنها به سبب ترس از آن ؛
6: انحصار قدرت تنها در دست یک نفر ؛
7: به کار بردن ترور به عنوان وسیله ی اصلی کاربست دولت.
برخی از این سنجه ها همگانیترند ، چنانکه می توان صفات دیکتاتوری را در مطلق بودن قدرت ،به زور دست آوردن قدرت ، و نبودن قواعدی منظم برای جانشینی خلاصه کرد.در تاریخ اخیر ، دیکتاتوری را می توان به دیکتاتوری فردی ( چنانکه در آمریکای لاتین یا کشورهای عرب یافت می شود ) و دیکتاتوری فراگیر ، توتالیتر ، تقسیم کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

لینک ها